خرید بک لینک
ما اغلب بى حوصله ترين آدمهاى روى زمين ميشويم؛ اينكه ديگران چقدر از ما انرژىِ منفى بگيرند اصلاً برايمان مهم نيست، مهم خودمانيم و بس! همان نيسانى ميشويم كه در جاده ها، خاكى را به آسفالت ترجيح ميدهند... حتى به قيمتِ خفه كردنِ ديگران! علي قاضي نظام

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 15:53

از اول هر چه باشد تا آخر هم همان مي ماند! گاهى ldquo;تغييرrdquo; بى معنى ترين واژه ى دنياست اكثرِ آدم هايى كه مي گويند عوض مي شوم نه تنها عوض نمي شوند بلكه همانى هم كه بودند را يادشان مي رود! درست مثلِ لباسى كه فروشنده غالب مان كرده و سالهاست قرار است در تنمان ldquo;جا باز كندrdquo;، اما هر روز بيشتر خفه مان مي كند! علي قاضي نظام

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

ما دوست داريم از صبح كه چشم باز مي كنيم، تاييد شويم... دورمان را پر از آدم هايى كرده ايم كه هى اشتباه مي كنيم و هى تاييدمان مي كنند... انتخابِ غلط مي كنيم و صحه مي گذارند ما ذوق مي كنيم كه يك نفر تمامِ روز كنارمان باشد و مدام بگويد؛ حق با توست... او لياقتِ تو را نداشت... او قدرِ تو را ندانست... و ما قند در دلمان آب شود! علي قاضي نظام

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

به خوابى مي مانم كه هيچگاه به چشمانت نيامد! باید چنان عاشقم باشی که وقتی از من می نویسی مجبور نشوی ادیتش کنی... مرا بی غلط بنویس من درست همانی می شوم که می خواهی. علی قاضی نظام

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

نه! نگفتم دوستت دارم ولی جانم توییخالق هر لحظه از این عشق پنهانم تویی-با نگاهت داغ یک رویای شیرین بر دلممی نشانی تا بفهمم حکم ویرانم توییبیقراری میکند در شعر هم رویای توباعث بی تابی چشمان گریانم توییآمدی تا من فقط مومن به چشمانت شومربّنا و آتنا"ی بین دستانم تویی"گرگهای چشم تو، آدم به آدم می درندمن نمیترسم از آن وقتی که چوپانم توییعشق ِ دورم از کجای قلعه ام وارد شدی؟که ندیدی در حریمم، ماه و سلطانم توییدرد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیستمن غلط کردم نگفتم! دین و ایمانم تویینه زلیخا هم نمیفهمد همین حال مراتا جهنم میروم حالا که شیطانم توییدر غزلهایم شکستم، ذره ذره...راضی اممنزوی باشم، نباشم،حرف پایانم توییتا قیامت در میان سینه حبست می کنمتا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی_______________پویا جمشیدی شعر "من غلط کردم نگفتم! دین و ایمانم تویی" از دفتر شعر "هیچ صدایی شبیه تو نیست" شاعر "پويا جمشيدي"

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

باز پاییز برای تو نبارم سخت استپای هر خاطره ات بغض نکارم سخت استهر نفس درد بیاید برود، حرفی نیستقاب عکست بشود دار و ندارم سخت استبا غزل زار زدم: بند به بندم همه تواینکه باور نکنی بی کس و کارم سخت استمثل فرهاد شدن، عاقبت مجنونهاستاین حقیقت که نباشی تو کنارم سخت استای که چشمان تو آرامش بیگانه شدنددل بریدن بشود قول و قرارم سخت استمن که یک عمر نگاهم به قدمهای تو بودبعد ِ مرگم نزنی سر به مزارم سخت استای نفسگیر ترین حادثه ی فصل خزانمن به اسمت برسم، سخت نبارم ... سخت استپویاجمشیدی شعر "دل بریدن بشود قول و قرارم سخت است" از دفتر شعر "هیچ صدایی شبیه تو نیست" شاعر "پويا جمشيدي"

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟ ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟ نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟ از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم؟ من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟ یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟ سید حسن حسینی

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

"بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" "همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم" خاطراتت همه طی شد ، به ته کوچه رسیدم و تو را بین شلوغی ، از سر حادثه دیدم دیدمت باز همانجا با همان اخم قدیمی توامان درد است و لذت کندن زخم قدیمی و همان سنگ و همان کوه و همان قله ی مغرور و همان چادر مشکی که نمایاندی اش از دور لبه ی روسری آبی و آن دختر سنگین که پر از شور و نشاطی پشت ان چهره غمگین باورم نیست چه دیدم آن شب سرد و مه الود توی دست تو کتاب غزل و شعر خودم بود ان کتاب غزلی که خون دل رفته به پایش چقدر خوب که آرام نشسته سر جایش بعد از ان لحظه که چشمان من افتاد به دستت یک نفر امد و یک شاخه ی گل داد به دستت یک نفر امد و لبخند به لب های تو آمد با کتابم غزلم بود که دستت جلو آمد من به عشق تو غزل گفتم و اخر سرش این شد قلبم از جای خودش کنده شد و نقش زمین شد تو همان دختر خوشبخت و همان قدر جوانی از خدا خواسته ام کاش همینطور بمانی من همان بی کس قبلم با همان قلب شکسته با همان فاصله از تو و همان عاشق خسته سید تقی سیدی

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم وحشی سبب دوری و این قسم سخنها آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم وحشی بافقی

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

در سرم جز فکر تو نیست فکری دگر در قلبم جز عشق تو نیست عشقی دگر باز می بینم عکس زیبایت را با دیده ی تر می خوانم نامت را شاید آیی باری دگر راه وصلت می شود سهل باشد مگر جز صبوری چاره ای می شود پیدا مگر خوب می دانم که عشقت نمی یابد ثمر لیک اصرار می کند این دل خونین جگر نیست جز خیالی این شادی های زودگذر این فراغ را نیست از پایان گویی هیچ اثر عشق من را جز سپاسی نمی دهی پاسخ دگر می شود پیدا از این بدتر قصاصی هیچ مگر آغوشت را چه محتاجم می رسانم خود را آسیمه سر پرِ بغضم کاش می شد گیرم آغوشت را به بر چه بی اندازه دلتنگم خون می بارم شب تا سحر ولی افسوس چه بی رحمانه می کنی از من گذر نیست سهمم او، از این دنیا ای دل شوریده سر از چه می نالی و می کنی باز مرا خونین جگر چه گویم که نباشد تکرار درد من با چشم تر شرح این حیرانی گویم با شعر "سایه" باری دگر امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست فرزانه. ل

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی سعدی

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن و با واژه بزن جادو کنلیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست بعد از من و جان کندن من نوبت توستلیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم لیلی مپسند این همه نابود شوملیلی بنشین،سینه و سر آوردم مجنونم و خونابِ جگر آوردممجنونم و خون در دهنم می رقصد دستان جنون در دهنم می رقصدمجنون تو هستم که فقط گوش کنی بگذاری ام و باز فراموش کنیدیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست تا اخم کنی دست به خنجر بزند پلکی بزنی به سیم آخر یزندتا بغض کنی،درهم و بیچاره شود تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شوداِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو دیوانه تر از من چه کسی بود،بگوآتش بزن این قافیه ها سوختنی ست این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ستاَبیاتِ روانی شده را دور بریز این دردِ جهانی شده را دور بریزمن را بگذار عشق زمین گیر کند این زخمِ سراسیمه مرا پیر کنداین پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید مردم خبری نیست،رهایم بکنیدمن را بگذارید که پامال شود بازیچه ی اطفالِ کهنسال شودمن را بگذارید به پایان برسد شاید لَت و پارَم به خیابان برسدمن را بگذارید بمیرد،به درَک اصلا برود ایدز بگیرد،به درَکمن ش

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

می روم از پس این قصه به جایی برسم یا به هر آدمک بی سر و پایی برسم می روم بلکه مرا این سفر آرام کند غم دلکندن من قلب تو را رام کند رفتنم مصلحتی نیست بدان مجبورم این همه حادثه کافیست بدان مجبورم خوب من با دگران زمزمه کردن غلط است بی وفایی غلط و هم همه کردن غلط است بعد من یار زیاد است مبارک بادت یار نه بار زیاد است مبارک بادت می روم از دلت اما عقب سرنگران تو بمان دگران وای به حال دگران سهیل حسینی

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

همه چيزمان شرطى شده!زنگ بزنى، زنگ مي زند!پيغام بدهى، پيغام مي دهد!دلت تنگ شود، دلش تنگ مي شود!فقط اين دوست داشتنِ لعنتى ستكه شاملِ هيچ بند و تبصره اى نمي شود!كه اگر بفهمد دوستش دارى،بار و بنديلش را جمع مي كند و مي رود! علی قاضی نظام

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

بعضى آدمها را بايد آنقدر تكثير كرد،تا مبادا نسلشان منقرض شود...آنها كه دليلِ حالِ خوبتان هستند...آنها كه حتى با فكر كردن بهشان،لبخند روى لبت مي نشيند...همان آدمهايى كه در بدترين شرايط،شما را تمام و كمال پذيرا بودند...داريد اگر از اين ناياب ها،دو دستى بچسبيدشان علي قاضي نظام

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

يادَت مى آيد؟هر سال اين موقعصبحِ اولِ وقتپيغام مي دادم:عزيزِ جانم؛هوا سرد استمي سوزاند تمامِ مغزِ استخوان رابپوشان تمامِ وجودت رامبادا خانه نشين شوى...و چَشمى كه نثارم مي كردى و خيالم را راحت...هر سال اين موقع،چه حالِ خوبى داشتيم...راستىدلَت تنگ نشده؟ علی قاضی نظام

برچسب: نویسنده: مهراد صمیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 22:33

صفحه بندی